سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زاندیشه تو که هست جان در وی دل چون قفس است و طوطیان در وی در نعت تواند طوطیان یک یک همچو لب تو شکر فشان در وی هر دل که غم تو اندرو نبود مرده شمرش که نیست جان در وی از هر دو جهان نشان نمیگیرد آن دل که تست یک نشان در وی هرنکته زعلم این چنین عاشق در تست هزار بحروکان در وی عرشیست علیه استوی الرحمن نی چون فلکست واختران در وی من ازسخن تو لب بهم گیرم چون کار نمیکند زبان در وی در ذکر معانی تو میباید لفظی زگهر هزار کان در وی آنجا که مقام عاشقان تست نازل چو زمین شد آسمان در وی در بحر غمت که بیکنارست آن ماییم فتاده تا میان در وی مارا وترا ازین جهانای جان هرچند که کردم امتحان در وی جانیست زحزن عالمی با او روییست زحسن یک جهای در وی گر جان منست دلپذیرم نیست هرچیز (که) ازتو نیست آن در وی در وصف تو شعر سیف فرغانی دریست کشیده ریسمان در وی