سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای لب لعل ترا بنده بجان شیرینی لب نگویم که شکر نیست بدان شیرینی نام لعل لب جان بخش تو اندر سخنم همچنانست که درآب روان شیرینی لب نانی که بآب دهنت گرددتر شهد دریوزه کند زآن لب نان شیرینی بوسه یی داد لبت، قصد دگر کردم، گفت کین یکی بس بود از بهر دهان شیرینی زآن بوصف تو زبانم چو لبت شیرین شد که بلیسیدم از آن لب بزبان شیرینی زآن لبای دوست بصد جان ندهی یک بوسه شکر ارزان کن و مفروش گران شیرینی چون لبت بر شکر و قند بخندد گویند بس کن از خنده که بگرفت جهان شیرینی خوش درآمیختهای با همگان، واین سهلست که خوش آمیز بود با همگان شیرینی تلخی عیشم ازینست و نمییارم گفت که تو با من ترش و باد گران شیرینی بنده در وصف تو بسیار سخنها گفتی اگر از آب نرفتی بزبان شیرینی سخن هر کس امروز نشانی دارد زاده طبع مرا هست نشان شیرینی شعر من کهنه نگردد بمرور ایام که تغیر نپذیرد بزمان شیرینی بعد ازین هر که چو من خوان سخن آراید گو ازین شعر بنه بر سر خوان شیرینی سیف فرغانی از آن خسرو ملک سخنی با چنین طبع که فرهاد چنان شیرینی