سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تبارک الله از آن روی دلستان که تراست ز حسن و لطف کسی را نباشد آن که تراست گمان مبر که شود منقطع بدادن جان تعلق دل از آن روی دلستان که تراست بخندهای بت بادام چشم شیرین لب شکر بریزد از آن پسته دهان که تراست ز جوهری که ترا آفریدهاند ای دوست چگونه جسم بود آن تن چو جان که تراست ز راه چشم بدل میرسد خدنگ مژه مرا مدام ز ابروی چون کمان که تراست چه خوش بود که چو من طوطیی شکر چیند ببوسه زآن لب لعل شکرفشان که تراست بغیر ساغر میکش بر تو آبی هست ببوسه یی نرسد کس از آن لبان که تراست اگر کمر بگشایی و زلف باز کنی میان موی تو گم گردد آن میان که تراست چو عندلیب مرا صد هزار دستانست بوصف آن دو رخ همچو گلستان که تراست صبا بیامد و آورد بوی تو، گفتم هزار جان بدهم من بدین نشان که تراست بیا که هیچ کس امروز سیف فرغانی ندارد آب سخن اینچنین روان که تراست