سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ازلب تو مجلس ما پر شکر شده عاشق بدیدن تو زخود بیخبر شده دریای عشق دردل ما موج میزند تااز تو گوش ما (چو) صدف پر گهر شده عاشق که جز تو دردل او نیست این زمان اندر ره تو آمده کز خود بدر شده درهر قدم اگرچه سری کرده زیر پای سرباز پس فگنده و او پیشتر شده چون گوش بهر طاعت تو جمله گشته سمع چون چشم سوی تو همه اعضا نظر شده درکوی تو که مجمع ارواح و انفس است زآفاق در گذشته و زافلاک برشده در مجلس تو سوختگان تو همچو شمع زنده بتیغ گشته و کشته بسر شده دلدادگان صورت جان پرور ترا ازبهر کشف حال معانی صور شده آبی کشیده شاخ زبیخ درخت خوش قسمی ازو شکوفه وقسمی ثمر شده تا گفتهای درآیمت ازدر بدین امید مارا بسان چشم همه خانه درشده مرسیف راکه دیده زغیر تو باد کور دل کار چشم کرده بصیرت بصرشده