سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلم بربود دوش آن نرگس مست اگر دستم نگیری رفتم از دست چه نیکو هر دو با هم اوفتادند دلم با چشمت این دیوانه آن مست نمیدانم دهانت هست یا نیست نمیدانم میانت نیست یا هست تویی آن بیدهانی کو سخن گفت تویی آن بیمیانی کو کمر بست بجانم بنده آزاده یی کو گرفتار تو شد وز خویشتن رست دگر با سیف فرغانی نیاید دلی کز وی برید و در تو پیوست گدایی کز سر کوی تو برخاست بسلطانیش بنشاندند و ننشست