سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بپوش آن رخ و دلربایی مکن دگر با کسی آشنایی مکن بچشم سیه خون مردم مریز بروی چو مه دلربایی مکن ز من پند بنیوش و دیگر چو شمع بهر مجلسی روشنایی مکن مرو از بر ما و گر میروی دگر عزم رفتن چو آیی مکن با مثال من بعد ازین التفات بسگ روی نان مینمایی مکن سخن آتشی میفروزی، مگوی نظر فتنه یی میفزایی، مکن مرا غمزه تو بصد رمز گفت تو نیزای فلان، بیوفایی مکن بچشمی که کردی بما یک نظر بدیگر کس ار آن نمایی، مکن چو شمع فلک نور از آن روی تافت تو روشن دلی تیره رایی مکن گر او را خوهی ترک عالم بگوی تو سلطان وقتی گدایی مکن محبت وفاقست مر دوست را خلافی بطبع مرایی مکن چو معشوق رندست و میمی خورد اگر عاشقی پارسایی مکن