سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای شده لعل لب تو شکرافشان در سخن از لب لعلت روانست آب حیوان در سخن از لبان تو شکر چینی کند روح القدس چون شود شیرین دهانت شکرافشان در سخن نکته جانی تو گویی یک زمان خامش مباش مهر سلطانی تو داری سکه بنشان در سخن صوفی صافی بدرد جامه بر خود همچو گل کآن لب چون غنچه گردد بلبل الحان در سخن در بدن جان میفزاید بوسه تو زآن دهان وز شکر در میفشاند لعلتای جان در سخن مهر یاقوت از دهان برگیر تا پیدا شود این حلاوتها که لعلت راست پنهان در سخن در سخن تو شکرافشانی و من حیران تو عندلیب بینوا خاموش و بستان در سخن ای تو با بنده چو یوسف با زلیخا در مقال بنده با تو همچو هدهد با سلیمان در سخن از زبان خلق دایم جان و آن بشنیدهایم هر دو داریای صنم این در لب و آن در سخن مطرب من قول تستای من غزل گو بهر تو حال بر من شد دگر پرده مگردان در سخن از میان تو مرا مویست دایم در دهان وز دهان تو مرا تنگست میدان در سخن تو سخن میگویی و خوبان عالم خامشند لشکری خاموش به چون هست سلطان در سخن گر بنالم از غمت عیبم مکن کایوب را دم بدم میآورد ایذای کرمان در سخن سایه بر کارم فگندی تا چنین گویا شدم ذره را آوردیای خورشید تابان در سخن سیف فرغانی درمهای تو چون شاید نثار حضرت اوراست که زرسنج میزان در سخن