سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای مرغ صبح بشکن ناقوس پاسبانان تا من دمی برآرم اندر کنار جانان در خواب کن زمانی آسودگان شب را کآن ماه رو نترسد زآواز صبح خوانان ای کاشکی رقیبان دانند قیمت تو گل را چه قدر باشد در دست باغبانان کار رقیب مسکین خود بیش ازین چه باشد کز گله گرگ راند همچو سگ شبانان در عشق صبر باید تا وصل رو نماید اینجا بکار ناید تدبیر کاردانان پیران کار دیده گفتند راست ناید پیراهن تعشق جز بر تن جوانان لب بر لب چو شکر آن را شود میسر کو چون مگس نترسد از آستین فشانان رفت از جفای خصمان سرگشته گرد عالم آن کو بگرد کویت میگشت شعرخوانان زافغان سیفای جان شبها میان کویت خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان