سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از لطف وحسن یارم در جمع گل عذاران چون برگلست شبنم چون بر شکوفه باران در صحبت رقیبان هست آن نگار دایم شمعی بپیش کوران گنجی بدست ماران ای جمله بیتو غمگین چون عندلیب بیگل من ازغم تو شادم چون بلبل از بهاران در طبع من که هستم قربان روز وصلت خوشتر زماه عیدی در چشم روزه داران سر بر زمین نهاده پیش رخ تو شاهان برقع فگنده بر روی ازشرم تو نگاران هنگام باده خوردن از لعل شکرینت زآب حیات پرشد جام شراب خواران درخدمت تو شیرین همچون شراب وصلست این باده بتلخی همچون فراق یاران در دوستیت خلقی با من شدند دشمن رستم فرونماند از حرب خرسواران چون گل جهان گرفتیای جان وناشکفته درگلشن جمالت یک غنچه از هزاران ای صد هزار مسکین امیدوار این در زنهار تا نبندی در بر امیدواران در روزگار عشقش با غم بسازای دل کین غم جدا نگردد ازتو بروزگاران ای رفته واز فراقت مانند سیف شهری نالان چو دردمندان گریان چو سوگواران ای عقل در غم او یکدم مراچو سعدی (بگذار تا بگریم چون ابر نوبهاران)