سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای باغ نیکویی گل روی ترا چمن گل در چمن دریده ز شوق تو پیرهن زنده دلست مرده عشق تو در لحد جان پرور است کشته تیغ تو در کفن ما بیتو همچو مرغ بدام اندریم و تو در باغ میخرام چو طاوس در چمن در زیر پایت از عرق روی خوب خویش نسرین گلاب ریخته بر برگ نسترن خوی بر رخ توای گل از اندام تو خجل گوی که قطرهای گلابست بر سمن خوبان روزگار بپیش توای نگار چون انجمند پیش مهای بدر انجمن ریحان چو بیخ خود بزمین سر فرو برد فردا که تو بنفشه برآری ز یاسمن گر بوسه یی از آن لب میگون رسد بسیف مست از نشاط رقص کند روح در بدن وصل من و تو دیر میسر شود ازآنک هرجا تو آمدی بروم من ز خویشتن