سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما دل برای دوست ز جان برگرفتهایم چشم طمع ز هر دو جهان برگرفتهایم ما را ز جوی دوست دهنتر نمیکند آبی که همچو سگ بزبان برگرفتهایم ما را نبود چون دگران خوشه چین (کسی) چون مرغ دانه یی بدهان برگرفتهایم از وی مدد خوهیم که از بارگاه او باری که بردنش نتوان برگرفتهایم ای تو بدست لطف سبک کرده بارها از تو مدد، که بار گران برگرفتهایم چیزی دگر مخوه که ز دیوان عشق ما خود را باین قدر بضمان برگرفتهایم خاک در ترا بسر انگشت آرزو گویی که چون ادام بنان برگرفتهایم گفتی برو بنه سر و برگیر دل ز غیر دیرست کین نهاده و آن برگرفتهایم چون برگرفت تشنه بلب آب را ز جوی ما از در تو خاک چنان برگرفتهایم گر سیف از تو همچو نگین پایدار شد ما از نگین چو شمع نشان برگرفتهایم