سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بنده عشق توام زآن پادشاهی میکنم دولتی دارم که در کویت گدایی میکنم خسرو ملک جهانی تو از آن فرهادوار من بشیرین سخن خسرو ستایی میکنم از پی سلطان حسنت تا بگیرد شرق و غرب من بشمشیر زبان عالم گشایی میکنم آفتاب انصاف داد وگفت معنی جمال جمله آن مه راست من صورت نمایی میکنم ماه گفت از پرتو رخسار چون خورشید اوست شب تاریک اگر من روشنایی میکنم عنصری طبع چون در کار و صفت عاجزست من ز دیده انوری وز دل سنایی میکنم از سخن گفتن دلت جانا سوی من میل کرد من بمغناطیس شعر آهن ربایی میکنم عشق جان افروز تو چون با دلم پیوند کرد هر زمان از جسم خود عزم جدایی میکنم مرغ محبوسم مرا دست علایق بند پای از قفس بیرون سری بهر رهایی میکنم من درین ویرانه بودم بوم تا عنقای عشق سایه یی برمن فگند اکنون همایی میکنم شاخ امیدم بوصل روی (تو) بیبرگ شد بلبلم دایم فغان زین بینوایی میکنم من بدین اقبال و طالع دولت وصل ترا نیستم لایق ولی بخت آزمایی میکنم سیف فرغانی تو شمعی من چو آتش مر ترا تن همی کاهم ولکن جان فزایی میکنم