سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بروز وصل زهجران یار میترسم اگر چه یافتهام گل زخار میترسم درون قلعه مرا گرچه یار ودوست بسیست زدشمنان برون از حصار میترسم چو روی دوست اگر چند حال من نیکوست ولی زچشم بد روزگار میترسم چو باد فتنه برانگیخت گرد از هر سو برآن عزیز چو چشم از غبار میترسم درین حدیقه که گل جا نکرد گرم درو زباد سرد برآن لاله زار میترسم بقطع حبل تعلق که محکم افتادست زحکم مبرم پروردگار میترسم هراس بنده زبازوی کام کار علیست گمان مبر که من از ذوالفقار میترسم پیادکان حشم خود باسب مینرسند زرخش رستم چابک سوار میترسم اگر چه رفت زمستان وشاخها گل کرد ولی زجارحه اندر بهار میترسم چو بحر وموج ببینم چگونه باشد حال که من زکشتی دریا گذار میترسم ببوسه از دهن دوست مهره تریاک بلب گرفته زدندان مار میترسم از آنکه من غم او میخورم ندارم خوف ازین که غم نخورد غمگسار میترسم درین میان زجدایی چو سیف فرغانی ورا گرفتهام اندر کنار میترسم