سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنی که کس بخوبی تو من ندیدهام خورشید را چو روی تو روشن ندیدهام یا خود چو روی خوب تو رو نیست در جهان یا هست و زاشتغال بتو من ندیدهام رنگی ز حسن در گل رویت نهادهاند کندر شکوفهای ملون ندیدهام روی تو گلستان و دهان غنچه یی کزو الا بوقت خنده شکفتن ندیدهام روی ترا بزینت وزیب احتیاج نیست من احتیاج شمع بروغن ندیدهام گویی بتن که آب روان زو خجل شود جان مجسمی که چنین تن ندیدهام از کشتنم بتیغ توای دوست حاصلست ذوقی که در هزیمت دشمن ندیدهام خود را بکام خویش شبی از سر رضا با چون تو دوست دست بگردن ندیدهام زآن سان که سیف بر کوی تو خوار ماند خاشاک راه بر در گلخن ندیدهام