سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ز زلفت حلقه یی بر پای دل گر درین حلقه نباشد وای دل هرکرا سودای تو در سر بود در دو کونش مینگنجد پای دل غرقه گرداب حیرت از تو شد کشتی اندیشه در دریای دل آن سعادت کو که بتوانیم گفت با توای شادی جان غمهای دل نه دلم را در غمت پروای من نه مرا در عشق تو پروای دل رفته همچون آب در اجزای خاک آتش عشق تو در اجزای دل چون غمت را غیر دل جایی نبود هست دل جای غم و غم جای دل هر دو عالم چیست نزد عارفان ذره یی گم گشته در صحرای دل سیف فرغانی چو حلقه بسته دار جان خود پیوسته بر درهای دل