سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ایا سلطان عشق تو نشسته برسریر دل بلشکرهای خود کرده تصرف در ضمیر دل رئیس عقل را گفتم سر خود گیرای مسکین چو شاه عشق او بنهاد پایی بر سریر دل ترا از حسن لشکرهاستای سلطان سلطانان که میگیرند ملک جان ومی آرند اسیر دل درین ملکی که من دارم خراب از دولت عشقت غمت گو حکم خود میران که معزولست امیر دل درآ در خانقاهای جان ودر ده زاهدانش را میعشقت که بیرون برد ازو سجاده پیر دل ز مستان میعشقت یکی همراه کن بااو که بیاین بدرقه در ره خطر دارد خطیر دل ز سوزن بگذرد بیشک تن چون ریسمان من اگر مقراض غم رانی ازین سان بر حریر دل تنور عشق چون شد گرم ازآن رخسار چون آتش من ناپخته از خامی درو بستم خمیر دل چو جانرا آسیای شوق در چرخست از وصلت بده آبی که در افلاک آتش زد اثیر دل اگر عیسی عشق تو نکردی چاره چشمش بنور آتش موسی ندیدی ره ضریر دل درین راهی که سرها را دروخوفست، بر سنگی نیامد پای جان تاشد غم تو دستگیر دل ز عشقت خاتمی کردست جان چون سلیمانم نگین مهر غیر تو بخود نگرفت قیر دل برین منشور سلطانی بخط سیف فرغانی برای نام تو از جان قلم سازد دبیر دل غم عشقت مرا دی گفت داری لشکر جانی ازین اطفال روحانی که پروردی بشیر دل اگر دشمن سوی ایشان برآرد نیزه طعنی کمان همت اندر کش بزن برجانش تیردل