سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ترا هرگز نبوده یاری از یاران دریغ وصل خود را چند داری از طلب کاران دریغ غم فرستادی بجانم جان بدل ایثار کرد یار را هرگز نباشد راحت از یاران دریغ ما همه بیمار عشق و داروی ما وصل تست ظلم باشد داشتن دارو ز بیماران دریغ شمع وصلت کرده روشن روز چندین خفته را در شب تاریک هجرت مانده بیداران دریغ خشک شد بیآب وصلت کشت زار عیش ما تا بکی داری ز کشت خشک ما باران دریغ من باقبالی برین در دارم آبی ورنه داشت خاک این درگاه را دولت ز بسیاران دریغ هرکه بیند با رقیبان مر ترا گوید همی هستیای گنج گهر در صحبت ماران دریغ یار زیبایی ولیکن انده یارانت نیست دلبری لیکن نداری خوی دلداران دریغ