سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار بر من در فشاند از لؤلوی مکنون خویش طالعم مسعود کرد از طلعت میمون خویش زآن نگار خوش نمک دیگ دل ما جوش کرد کآتشی در ما فگند از روی آذرگون خویش گفت رو از خط ما تعویذ جان کن زآنکه نیست مارگیر زلف ما در عصمت افسون خویش ای لفیف جان تو معتل آفتهای طبع عشق ما هر ناقصی را کی کند مقرون خویش هرکه او در دام ما افتاد و دادش دانه عشق همچو مرغ کشته گردد هر دم اندر خون خویش گر خوهی کز زند عشق اندر تو افتد آتشی نار شهوت را بکش در طبع چون کانون خویش ای بصابون ستایش خویشتن را کرده پاک این همه ناپاکی تو هست از صابون خویش هرچه در ضمن کتب لفظیست دانی معنیش آخرای عالم چرایی جاهل از مضمون خویش حکم افلاطون رایت گر همه حکمت بود چون ارسطو کن خلاف رای افلاطون خویش زآن نداری روشنایی کآهن سرد دلت چون درون آینه استای صیقل بیرون خویش از متاع دیگران بازار خویش آراستی زین چنین سودا چه باشد سودتای مغبون خویش اهل دل در کار خرج از معدن جان میکنند صرف کن سیم و زر از گنجینه قارون خویش ای بتزویر و حیل چون سامری گوساله ساز گاو بازی زین نمط کم گیر بر گردون خویش از اشاراتی که کردم من ترا دادم شفا گرچه رنجورم علاجت کردم از قانون خویش چون ترازو راست شو تا سیف فرغانی ترا سیم و زر موزون دهد از طبع ناموزون خویش