سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم امروز دور از مشرب خویش بسر پویان بسوی مطلب خویش بلعلت تشنه شد آب روانم رها کن تشنه را در مشرب خویش تو خورشیدی و من بینور رویت چنین تا کی بروز آرم شب خویش ز شوق ار بر دهانت مینهم لب نه لعل تو همی بوسم لب خویش چنانم متحد با تو که در تو همی یابم حرارت از تب خویش تو با این حسن اگرچه دین نداری امام عصری اندر مذهب خویش ترا از دوستی خواهم که چون جان کنم پیراهنی از قالب خویش مرا خود از سر غفلت خبر نیست که دارم پای تو در جورب خویش غم تو قوت من شد کسبم اینست حلالی میخورم از مکسب خویش بیاو از رقیب خود میندیش فلک را نیست بیم از عقرب خویش من از درد توای درمان دلها بیارب آمدم از یارب خویش بدین طالع ندانم از که نالم ز ماه دوست یا از کوکب خویش درین ره سیف فرغانی فروماند چنین تا کی دواند مرکب خویش