سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بدل کرده آشنایی را برگزیده زما جدایی را خوی تیز ازبرای آن نبود که ببرند آشنایی را در فراقت چو مرغ محبوسم که تصور کند رهایی را مژه در خون چو دست قصابست بیتو مر دیده سنایی را شمع رخساره تو میطلبم همچو پروانه روشنایی را آفتابی و بیتو نوری نیست ذره یی این دل هوایی را عندلیبم بجان همی جویم برگ گل دفع بینوایی را بیجمالت چو سیف فرغانی ترک کردم سخن سرایی را چاره کارها بجستم و دید چاره وصل است بیشمایی را