سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ز شیرینی شده دام مگس شکری فرما بانعام مگس همچو من خلقی گرفتار تواند زآنکه شیرینی بود دام مگس عاشقان را بیلبت آرام نیست بیشکر چون باشد آرام مگس هر زمانم از تو چیزی آرزوست ای شکر چونی زابرام مگس از تو اکرامی همی دارم طمع خود شکر کی کرد اکرام مگس هست بر لعل لبت اقدام من همچو بر شیرینی اقدام مگس وقت ما خوش بود چون صبح خروس بیتو ناخوش گشت چون شام مگس در زمان ما نباشی بیرقیب باد زن داری بهنگام مگس هست اندر کاسه و خوان کسان همچو گربه پخته و خام مگس ای رقیب آستین افشان برو تا شکر شیرین کند کام مگس او بشکر خوردن اندر بسته دل تو گشاده لب بدشنام مگس از تو همرنگی نشاید چشم داشت همچو یکرنگی زاندام مگس کاشکی غایب شدی شکرفروش تا شکر بگزاردی وام مگس