سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز که هرکه مست شود با همه بگوید راز بنهب دست بر آورد در ولایت جان غمت که از سر دل پای مینگیرد باز بدرگه تو فرو بردهایم پای ثبات بحضرت تو برآوردهایم دست نیاز سپر بر وی درآورد جانم از تسلیم چو شد بسوی دلم نرگس تو تیرانداز تو رو نمودی و کردند عاشقان افغان چو گل شکفت برآرند بلبلان آواز چو گشت دانه خال تو دام دل زین پس بهر طرف نکند مرغ همتم پرواز