سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خورشید منی بروی پرنور من از تو چو سایه ماندهام دور خوبان همه صورت و تویی جان عالم همه ظلمت و تویی نور از روی تو نور میدرافتد در کوی تو همچو آتش از طور بیمار غم تو همچو عیسی کرده بنفس علاج رنجور در حشر که باشد آدمی را دیوان عمل کتاب منشور عاشق بتو زنده گرددای دوست نی چون دگران بنفخه صور عاشق نرمد بجور از تو هرگز نرمد بهشتی از حور بیغره طلعت چو ماهت هر روز مرا شبی است دیجور من مست ز خاک کوی عشقم چون شارب خمر از آب انگور سیف از تو بجان عوض نخواهد یکسان نبود محب و مزدور نزدیکش کن بخود کزین بیش پروانه نمیشکیبد از دور