سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ترا تعبیه درتنگ شکر مروارید تابکی خنده زند لعل تو برمروارید چون بگویی بفشانی گهر ازحقه لعل چون بخندی بنمایی زشکر مروارید بحرحسنی تو وهرگز صدف لطف نداشت به زدندان توای کان گهر مروارید در دندان بنمای از لب همچون آتش تا زشرم آب شود بار دگر مروارید ای بسا شب که من خشک لب از حسرت تو بر زمین ریختم از دیدهتر مروارید ریسمان مژهام را بدر اشکای دوست چند چون رشته کشد عشق تو در مروارید گوهر مهر خود از هر دل جان دوست مجوی زآنکه غواص نجوید زشمر مروارید لایق عشق دلی پاک بود همچو صدف کفو زر نیست درین عقد مگر مروارید در سخن جمع کنم در معانی پس ازین درکشم از پی گوش تو بزر مروارید سخن بنده چو آبیست که کرده است آن را دل صدف وار بصد خون جگر مروارید شعرخود نزد تو آوردم وعقلم میگفت کز پی سود ببحرین مبر مروارید سیف فرغانی گرچه همه عیبست بگوی کزتو نبود عجبای کان هنر مروارید