سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۶۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترا بصحبت ما سر (فر) ونمی آید زبنده شرم چه داری بگو نمیآید بدور حسن تو بیرون عاشقی کاری بیازمودهام از من نکو نمیآید دلم بروی تو هرگز نمیکند نظری که تیر غمزه شوخت برو نمیآید همی خورند غمم آشناو بیگانه که چون بنزد توآن ماه رو نمیآید ترازوییست درو سنگ خویشتن داری چنانکه جز بزرش سر فرو نمیآید قرارداد که آیم بدیدن تو شبی کنون قرار زمن رفت و او نمیآید دلم وصال تو میخواهد اینچنین دولت بصبر یافت توان واین ازو نمیآید نبود با تو مرا عشق روزگاری ازآن بروزگار تغیر درو نمیآید چرا نمیکند اندیشه سیف فرغانی که هیچ حاصل ازین گفتگو نمیآید