سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیتو دل خسته جان نمیخواهد جان بیرخ تو جهان نمیخواهد جان میدهد وجهان خود آن تست دل وصل تو رایگان نمیخواهد وزآنکه درین بهات سودی نیست این بنده ترا زیان نمیخواهد من باتو نشستن آرزو دارم وین مجلس ما مکان نمیخواهد آنرا که حدیث تو بدل پیوست دیگر دهنش زبان نمیخواهد زهر غم تو بجان خورم زیرا کآن لقمه جز این دهان نمیخواهد مشتاق تو در جهان نمیگنجد سیمرغ تو آشیان نمیخواهد از دنیی وآخرت تبرا کرد این ترک بگفت وآن نمیخواهد هرتیر که عشق راست در جعبه جز ابروی تو کمان نمیخواهد برهر که نشانه گشت تیرت را گر تیغ زنی امان نمیخواهد منویس ومگوی سیف فرغانی کین قصه دگر بیان نمیخواهد