سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیتو دانی حالمای جان چون بود دل خراب و دیده گریان چون بود باچنین صبر و تحمل حال من کز تو دور افتادمای جان چون بود تن چو ازجان بازماند مرده ییست جان که دورافتد زجانان چون بود آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت زیر دست وپای هجران چون بود تو (چو) خورشیدی و من چون ذره یی ذره بیخورشید تابان چون بود تو گلستانی و من چون بلبلم حال بلبل بیگلستان چون بود هجر و وصل تست چون موت و حیات این یکی دیدیم تا آن چون بود درد هجرت راست درمان از وصال آزمودم درد و درمان چون بود در درون سیف فرغانی غمت آتش اندر نی همی دان چون بود