سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن زمانی که ترا عزم سفر خواهدبود بس دل و دیده که درخون جگر خواهدبود همچو من خشک لبی از سر کویت نرود گر فراق تو نه بادیدهتر خواهدبود مروای دوست که مرناوک هجران ترا دردل مانه که درسنگ اثر خواهد بود مروای دوست مرو ور بروی زود بیا که مرا چشم بره گوش بدر خواهد بود صفحه عارض خوش خط توچون یاد کنم همچو اعراب دلم زیروزبر خواهد بود ای ز خورشید سبق برده بدان روی بگو که شب هجر ترا هیچ سحر خواهد بود؟ سیف فرغانی در عشق تو میگفت مگر شاخ اومید مراوصل تو برخواهد بود در ضمیرش نگذشت آنک درخت عشقت آن نهالیست که هجرانش ثمر خواهدبود