سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دردمندان غم عشق دوا میخواهند بامید آمدهاند از توترا میخواهند روز وصل تو که عیدست ومنش قربانم هرسحر چون شب قدرش بدعا میخواهند اندرین مملکتای دوست توآن سلطانی که ملوک ازدر تو نان چو گدا میخواهند بلکه تا برسر کوی تو گدایی کردیم پادشاهان همه نان از در ما میخواهند زآن جماعت که زتو طالب حورند وقصور در شگفتم که زتو جز تو چرا میخواهند زحمتی دیده همه برطمع راحت نفس طاعتی کرده وفردوس جزا میخواهند عمل صالح خود را شب وروز از حضرت چون متاعی که فروشند بها میخواهند عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین که ولایت زکجا تا بکجا میخواهند عاشقان مرغ و هوا عشق وجهان هست قفس با قفس انس ندارند هوا میخواهند تو بدست کرم خویش جدا کن ازمن طبع ونفسی که مرا از تو جدا میخواهند عالمی شادی دنیا وگروهی غم عشق عاقلان نعمت وعشاق بلا میخواهند سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی ازخدا خواهد واین قوم خدا میخواهند در عزیزان ره عشق بخواری منگر بنگر این قوم کیانند و کرا میخواهند