سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مقبل آن قومی که با تو عشق دعوی کردهاند وز دو عالم قصد آن درگاه اعلی کردهاند روضه مأوی نمیخواهند و نخلستان خلد بینوایانی که در کوی تو مأوی کردهاند زندگی تن چو جان را مانع است از روی تو عاشقان زنده دل مردن تمنی کردهاند عاشقان از بهر جانان ترک عالم گفتهاند زاهدان از بهر جنت ترک دنیی کردهاند عاشق عالی نظر را کآرزو دیدار تست کحل چشم جانش از نور تجلی کردهاند خال بر روی تو گویی از سواد چشم حور نقش بندی بر بیاض دست موسی کردهاند زآه عشاق تو مرده زنده میگردد مگر تعبیه در وی دم احیای عیسی کردهاند عشق ورز ار نام خواهیای پسر کاهل سخن از برای عشق مجنون ذکر لیلی کردهاند سیف فرغانی اگر بد گفت و گر نیک از کرم بشنو و عیبش مکن کز غیبش املی کردهاند