سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای نبرده وصل تو روزی بمهمانی مرا هیچت افتد کز فراق خویش برهانی مرا؟ در هلاک من چو هجرانت سبک دستی نکرد بر درت از بهر وصلست این گرانجانی مرا من بپای جست و جوی از بهر تو برخاستم لطف باشد گر بگیری دست و بنشانی مرا تو اگر آیی و گرنه من ترا خوانم مدام من چو نامه تا نمیآیم نمیخوانی مرا هر بهاری پیش ازین مانند بلبل درخزان بر نمیآمد نفس از بیگلستانی مرا میزنم بر بوی تو اکنون نوا چون عندلیب کاش بشکفتی گلی زین بلبل الحانی مرا من بآب صبر ازین گل شسته بودم پای روح دست دل انداخت اندر ورطه جانی مرا من چراغ مردهام تو مجلس افروزی چو شمع بر دهانم نه لبی تا زنده گردانی مرا آفتابی در شرف من همچو ماهم در خسوف روشنایی نیست بیآن روی نورانی مرا از جهان بیزار گشتم چون بدیدم کوی دوست از عمارت کی کشد خاطر بویرانی مرا واله و حیران تو من بنده تنها نیستم خود کجا باشد باستقلال سلطانی مرا در فراخای جهان از ازدحام عاشقان جای جولانی نماند از تنگ میدانی مرا ای ز صحت بیتو رنجوری، براحت کن بدل زحمتی کندر رهست از سیف فرغانی مرا