سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی که او بغم عشق مبتلا آمد زدوست روی نپیچد اگر بلا آمد بنور عشق توان دید دم بدم رخ دوست که حق پدید شد آنجا که مصطفا آمد ایا توانگر حسن از کرم دری بگشا که نزد چون تو سخی همچو من گدا آمد سوی توبنده بجان دیگری بتن پیوست برتو بنده بسر دیگری بپا آمد اگر چه در چمن تو گلست ونیست گیا نصیب بنده چرا زآن چمن گیا آمد صواب میشمری بر گنه جزا دادن سزد که عفو کنی گر زمن خطا آمد دلم زجا نرود از جفای تو هرگز که جان رفته بیک لطف تو بجا آمد بدست عشق توای دوست دانه دل من چو گندمست که درحکم آسیا آمد هم ازمنست که با من کدورتی داری زخاک باشد اگر آب بیصفا آمد چو خاک کوی تو آورد باد گفتم زود برو بچشم خبر کن که توتیا آمد بتن بگو چو جان شو چو دل بعشق رسید بمس بگوی چوزر شو که کیمیا آمد مرا در اول عشق تو گفتای درویش سرت برفت چو پایت بدست ما آمد بکوی عشق تو جان داد سیف فرغانی حسین بهر شهادت بکربلا آمد