سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلبرم عزم سفرکردو روان خواهدشد دردلم آنچه همی گشت چنان خواهدشد اوچو آبست ومن سوخته بادیدهتر خشک لب ماندم وآن آب روان خواهدشد بود بیگانه زمن چون بر من نامده بود از برم چون برود باز همان خواهدشد ازپی گریه مرا چشم شود جمله مسام وزپی ناله مرا موی زبان خواهدشد میرود نیستش اندیشه که مردم گویند که فلان کشته هجران فلان خواهدشد دلبرا در دل من از غم تو سوداییست که مرا جان سر اندر سر آن خواهدشد جان من بودی وچون نیست رفتن کردی از من دل شده شک نیست که جان خواهدشد دیده چون روی تو میدید دلم فارغ بود چون زچشمم بروی دل نگران خواهدشد از برای دل تو غصه هجرت بخورم ور چه جانیم درین غصه زیان خواهدشد برمن ازبار فراقت چو عنان برتابی دل من همچو رکاب تو گران خواهدشد دل که در حوصله انده تو یک لقمه است تا غم تو بخورد جمله دهان خواهدشد