سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر چه وصلت نفسی میندهد دست مرا جز بیادت نزنم تا نفسی هست مرا من چو وصل تو کسی را ندهم آسان دست چون بدست آوری آسان مده از دست مرا چون تو هشیار بدم، نرگس مخمورت کرد از میعشق بیک جرعه چنین مست مرا مردمم شیفته خوانند و از آن بیخبرند که چنین شیفته سودای تو کردست مرا گو نگهدار کنون جام نکونامی خویش آنکه او سنگ ملامت زدو بشکست مرا تا من ابروی کمان شکل تو دیدم چون صید تیر مژگانت ز هر سو بزد و خست مرا ناوک غمزه وتیر مژه آید بر دل از کمان خانه ابروی تو پیوست مرا دوش بر آتش شوقت همه شب از دیده آب میریختم وسوز تو ننشست مرا سیف فرغانی بیروی بهار آیینش همچو بلبل بخزان نطق فروبست مرا