سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بر گل روی تو حسد باغ ارم را بت کیست که سجده نکند چون تو صنم را خورشید نهد غاشیه حکم تو بر دوش در موکب حسنت مه استاره حشم را در جیب چمن باد صبا مشک فشاند چون تو بفشانی سر آن زلف بهم را تیر مژه بر جان بزنای دوست چو چشمت افگند در ابروی کمان شکل تو خم را سگ بر سر کوی تو مرا پای نگیرد در کعبه مجاور نکشد صید حرم را حکمت نبود جور و گر از حکم تو باشد بر لطف و کرم فضل بود جور و ستم را گر بر سر من تیغ زنی عشق تو گوید پا پیش نه و بوسه ده آن دست کرم را در کویش اگر راه توان یافت بهر گام سر نه که درو جای نماندست قدم را بر خوان هوای تو دل عاشق جان سیر هر لحظه بشادی بخورد لقمه غم را عاشق چه کند ملک جهان بیتو که خسرو بیصحبت شیرین نخوهد ملک عجم را بیروی تو روزم چو شب است و عجب اینست کاندیشه روی تو چراغست شبم را آنها که مقیمان زوایای وجودند بینند بنور تو خبایای عدم را خاک سر کوی تو بدینار خریدند قومی که بپولی بفروشند درم را آن لحظه که با یاد تو از سینه برآید آثار نفسهای مسیح آمده دم را رخت از همه آقاق بکوی تو نهد سیف بر درگه خورشید زند صبح علم را