سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور رخ تو قمر ندارد ذوق لب تو شکر ندارد در دور تو مادر زمانه مانند تو یک پسر ندارد بیبهره ز دولت غم تو از محنت ما خبر ندارد آنکس که چو من بروی خوبت دل میندهد مگر ندارد دلداده صورت توای دوست جان را ز تو دوستر ندارد جانا دل تو چو روزگارست کآنرا که فگند بر ندارد در سنگ اثر کند فغانم وندر دل تو اثر ندارد مگذار بدیگران کسی را کو جز تو کسی دگر ندارد از خون جگر کسی به جز سیف در عشق تو دیدهتر ندارد