سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درین تفکرمای جان که گر فراق افتد مرا وصال تو دیگر کی اتفاق افتد همین بس است زهجران دوست عاشق را که قدر وصل بداند چودر فراق افتد بدرد هجر شدم مبتلا ازآن هردم صدای ناله من اندرین رواق افتد مرا زتلخی آن وارهان وآنگه زهر بدست خویش بمن ده که بر مذاق افتد زهجرتای بت خورشید رو من آن ماهم که ازخسوف برسته است ودر محاق افتد زفرقت گل روی تو بنده دور ازتو چو بلبلیست که از جفت خویش طاق افتد گر اجتماع دگر باره دیر دست دهد میان روح وبدن زود افتراق افتد باشک شسته شود نامه گر درو سخنم بذکر آرزو و شرح اشتیاق افتد زجورها که تو با بنده کردهای در روم عجب مدار گر آوازه در عراق افتد بود که بوی وی آرد بسیف فرغانی نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد