سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش را وگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دل چه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسی اگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیرد بهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشی کسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را گروهی کز غمش چون عود میسوزند جان خود ز هر رنگی که میبینند میجویند بویش را چو حلاج از شراب عشق او شد مست لایعقل نمیکردند هشیاران تحملهای (و) هویش را چو در میدان عشق او نه مرد جست و جو بودم بمن کردند درویشان حوالت گفت و گویش را ز صدر سینه هر ساعت توان دلرا برون کردن ولی نتوان برون کردن ز دل مرآرزویش را ز خون دل روان کردست جویی سیف فرغانی ندانم تا چو سیل این جو چه سنگ آرد سبویش را