سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار در شیرینی از شکر گذشت عشق در دلسوزی از آذر گذشت چون کنم چون انگبین آگاه نیست زآنکه بیاو شمع را بر سر گذشت باد زلفش را پریشان کرد دی بوی او خوش شد چو بر عنبر گذشت مینیارم زآن رقیبان چو دیو گرد کوی آن پری پیکر گذشت منع را بر آستان خفته است سگ زآن نمیآرد گدا بردر گذشت دی مرا پرسید یار از حال صبر گفتمش تو دیر زی کو در گذشت آب چشمم بیتو بگذشت از سرم بیتو این دارم یکی از سرگذشت او مرا طالب من اورا عاشقم انتظار از حد شد و از مر گذشت راست چون لیلی و مجنون هر دو را عمر در سودای یکدیگر گذشت یار دی اشعار من میخواند، گفت پایه شعر تو از خوشتر گذشت گفتم آری این عجب نبود ازآنک آب شیرین شد چوبر شکر گذشت سیف فرغانی بیمن ذکر دوست گوهر نظمت بقدر از زر گذشت