سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی کو غم عشق جانان نداشت چو زنده نفس میزد و جان نداشت گدای توامای توانگر بحسن چنین مملکت هیچ سلطان نداشت تویی آن شفایی که بیمار دل بجز درد تو هیچ بیمار نداشت دلی را که اندوه تو جمع کرد غم هر دو کونش پریشان نداشت از آن مشتغل شد بشیرین خود که خسرو چو تو شکرستان نداشت بملک ارسکندر بود مفلس است که همچون خضر آب حیوان نداشت بخارست جانی که عاشق نشد دخانست ابری که باران نداشت غم عشق خور سیف اگر زندهای هر آنکس که این غم نخورد آن نداشت مرو بیمحبت که مفتی عشق چنین مؤمنی را مسلمان نداشت