سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون ترا میل و مرا ازتو شکیبایی نیست صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست مر ترا نیست بمن میل و شکیبایی هست بنده را هست بتو میل و شکیبایی نیست چه بود سود از آن عمر که بیدوست رود چه بود فایده ازچشم چو بینایی نیست بر سر کوی تو در قید وفای خویشم ور نه رفتنمای دوست زبی پایی نیست من سگ کویم و هرجای مرا مأواییست بودنم بر در این خانه زبی جایی نیست گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست دل رهایی طلبد از تو بهر روی که هست ور چه داند که چو روی تو بزیبایی نیست در چو دربهر بود چون تو نباشد صافی گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنایی نیست سیف فرغانی هر روز بیاید بر تو دولت آنکه تو یکشب بر او آیی نیست