سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون کنمای جان مرااز چون تو یاری چاره نیست غمخور عشقم مرااز غمگساری چاره نیست گرچه عشقت چاره دارد ازهزاران همچو ما چاره ما کن که ماراازتو باری چاره نیست پایدار آمد سر زلفت بدست دیگران آخر اندر چنگ ما از چند تاری چاره نیست تن بزن در هجر اوای دل که اندر کوی عشق تا بدانی قدر وصل از انتظاری چاره نیست از سر رحمای رفیقان بنده را یاری کنید کین زپا افتاده را از دستیاری چاره نیست راحت دیدار جانان نیست بیرنج رقیب هرکجا باشد گلی آنجا ز خاری چاره نیست بیگمان چون موکب سلطان جایی بگذرد دیده نظارگی رااز غباری چاره نیست در شب وصلش بسی اندیشه کردم از فراق هر که مینوشید او را از خماری چاره نیست در جهان افسانه یی شد سیف فرغانی بعشق عاشقان هستند لیک از نامداری چاره نیست