سیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیس . (اِخ ) نام یکی از دهستانهای پنجگانه ٔ شهرستان شبستر شهرستان تبریز. از ١٢ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل یافته جمعیت آن در حدود ١٠٨٣٣ تن است . از قرای مهم آن علیشاه، ساربانقلی، امیرزکریا، ملکزاده و کندرود را می توان نام برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سیس . (هزوارش، اِ) اسب جلد و تند وتیز باشد. (برهان ) (جهانگیری ). قیاس کنید با «سیسو» (اسب ) در زبان اکدی و آشوری که در آرامی «سوسیا» شده و بصورت هزوارش وارد پهلوی گردیده . رجوع به سوسبار شود. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : تنگ گردد چون دل عاشق جهان بر دشمنت روز هیجا چون کنی بر سیس یکران تنگ تنگ . جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی . ◄ جست و خیز. رجوع به سیستن شود. ◄ ظرف شیرآب . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). ◄ ریسمان از لیف خرمابن ساخته شده . (ناظم الاطباء). ◄ بزبان علمی هندی سر را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
سیس . (اِخ ) قصبه ٔ مرکز دهستان سیس بخش شبستر شهرستان تبریز. دارای ٣٢٦٩ تن سکنه . آب آن ازچشمه . محصول آنجا غلات، جو و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).