سیرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیرنگ . [ رَ ] (اِ) پرنده ای است که آن را سیمرغ و عنقا خوانند. (از برهان ). سیمرغ . (آنندراج ). سیمرغ زیرا که سی رنگ دارد. (فرهنگ رشیدی ) : همه عالم ز فتوح تو نگارین گشته همچو آکنده به صد رنگ نگارین سیرنگ . فرخی . جز خیالی ندیدم از رخ تو جز حکایت ندیدم از سیرنگ . خیالی (از فرهنگ رشیدی ). مزاج گوهر آدم نظیر لطف تو یافت وگرنه خام بماندی چو طینت سیرنگ . نجیب جرفادقانی . ◄ کنایه از محالات و چیزی که فکر کسی بدان نرسد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِخ ) اشاره بر ذات باریتعالی . (برهان ) (ناظم الاطباء).