سیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) (ص.) سرگشته، گیج.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) درختی است از تیره گل سرخیان، برگهایش بیضوی با دندانههای فاصله دار، میوه اش خوشبو و خوش طعم و بر چند قسم است. همه اقسام آن خوشبو، لطیف و مغذی است. ؛ مثل ~ که از وسط نصف کرده باشند کنایه از: عیناً شبیه کسی.
(س) (ص.) سرگشته، گیج.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیب . (اِخ ) طایفه ای از طوایف ناحیه ٔ سراوان کرمان . (جغرافیای سیاسی کرمان ص ٩٧).
سیب . [ س َ ] (ع مص ) رفتن آب . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). روان گردیدن آب . (ناظم الاطباء). ◄ شتاب رفتن آب و مار و جزآن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بر سر خود رفتن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
سیب . [ س َ ] (ع اِ) دهش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دهش . عطا. بخشش . (ناظم الاطباء). ج، سیوب . ◄ یال اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ مجداف کشتی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).مجداف و پاروی کشتی . (ناظم الاطباء). ◄ موی دم اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
آلمه، تفاح، سیو حیران، سرگشته، مبهوت