سیاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ یّ) [ ع. ] (ص.) گردش گر، جهانگرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ یّ) [ ع. ] (ص.) گردش گر، جهانگرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیاح . [ س َی ْ یا ] (ع ص ) بسیار سیرکننده . (غیاث ) (آنندراج ). سیاحت کننده . مسافر. (ناظم الاطباء) : کار من با سیاحان و قاصدان پوشیده افتاد. (تاریخ بیهقی ). سیاحی رسید از خوارزم و ملطفه ای خرد آورد. (تاریخ بیهقی ). نه در بحار قرارت نه در جبال سکون چه تیز رحلت پیکی چه زود رو سیاح . مسعودسعد. خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک . نظامی . غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست . سعدی .
سیاح . [ س َی ْ یا ] (اِخ ) رجوع به حاجی سیاح شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آفاقپو، سیاحتگر، جهانگرد، مسافر، گردشگر جهاندیده
واژگان فارسی سره واژهدان
گردشگر، جهانگرد