سگالش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سگالش کردن . [ س ِ ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رأی زدن . مشورت کردن : او مردی با عقل است و با من دوست، بامداد بروم و با او سگالش کنم تا چه صواب بیند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). او را وزیری بود دانا از آن پدرش بر وی سگالش کرد که خود را دیوانه سازد و باهم میعادها نهادند. (مجمل التواریخ والقصص ). با سنایی همه عتاب مکن با خراباتیان سگال مکن . سنایی (از رشیدی ). ◄ اندیشیدن : مخالفی که سگالش کند به کینه ٔ او جهان فسوس کند روز و شب بر او مسکین . فرخی .