سکین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکین . [ س ِک ْ کی ] (ع اِ) کارد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٧) (از دهار) : از من چو خر ز شیر مرم چندین ساکن سخن شنو که نه سکینم . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٧٣). امروز درین دولت و این ملک مهیا هر قوم که آیند به کین آخته سکین . معزی . ز بسکه دیده ٔ عشاق در تو حیران است ترنج و دست به یک بار میبرد سکین . سعدی (دیوان چ مصفا ص ٧٢٨).
سکین . [ س ُ ک َ ] (ع اِ) گورخر. حمار الوحش . (ذیل اقرب الموارد). خر سبک تیزرو. (منتهی الارب ) (آنندراج ).