سکوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) خاموش شدن.<BR>۲- (اِمص.) خاموشی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) خاموش شدن. ۲- (اِمص.) خاموشی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکوت . [ س َ ] (ع ص ) بسیار خاموش . (آنندراج ) (منتهی الارب )
سکوت . [ س ُ ] (ع مص ) خاموش شدن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٨). خاموشی . (آنندراج ) (دهار) (غیاث ). با توانایی به سخن گفتن، ترک آن کردن . (تعریفات ) : خاقانی از سخای تو بگریخت در سکوت کالا سکوت دفع چنین حمله ای نداشت . ♦ امثال : سکوت دلیل رضا است .
سکوت . [ ] (اِخ ) (سایبانها) اول اسم محلی که یعقوب بعد از مفارقت عیسو در آنجا رفته و در آنجا برای خود بنا نهاد و سایبانها برای مواشی خود قرار داد. سفر پیدایش ٣٣:١٧. سکوت در قسمت سبط جاد واقع بود صحیفه یوشع ١٣ و ٢٧ و از اینقرار معلوم میشود در شرق اردن واقع بوده است جدعون اهالی آنجا را بسختی تلافی کرد زیرا که او را بر ضد مدیانیان اعانت ننمودند. سفرداوران ٨:٥ و ٨ و ١٤ و ١٦ و چون بر زبح و صلمونع غلبه یافت مراجعت کرده مشایخ شهر را با خارهای صحرا تأدیب نمود و برج فنوئیل را منهدم ساخت و حسودان شهر را بکشت . در میانه ٔ سکوت و صرتان که همان صرده است گلدسته ها بود که ظروف هیکل را در آنها ریخته بودند اول پادشاهان ٧، ٤٦ و تواریخ ایام ٤، ١٧ و در عربه به مسافت یک میل به اردن و ده میل به جنوب بیسان خرابه است که آن را سکوت گویند و... (از قاموس کتاب مقدس ).
مترادف و متضاد واژهدان
خاموشی، خموشی، صمت (متضاد: هیاهو، غوغا، جاروجنجال) آرامش، سکون خاموش ماندن، خاموش شدن، دمفروبستن
فرهنگ طیفی واژهدان
خاموشی، خموشی، خلاء، درنگ، آرامش، سکون، عدم تحرک گنگی، بیصدایی صمت اختناق، تحدید
واژگان فارسی سره واژهدان
دم فروبندی، خاموشی، خاموش، آرام