سکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکستن . [ س ُ ک ُ ت َ ] (مص ) گسیختن و پاره گشتن . (برهان ) (جهانگیری ). مقلوب گسستن است . (انجمن آرای ناصری ) : غل و بند درهم سکستم همه دوان آمدم نزد شاه رمه . فردوسی . گرچه شب اندر سکست ماه بلند است باده خوش آمد بماهتاب درافکن . عطار. باز توبه میکند با رای سست دیو در دم باز توبه اش را سکست . مولوی . چون قضایت جعل تدبیرت سکست چون نشد بر تو قضای او درست . مولوی . ◄ کنده شدن . (برهان ) (جهانگیری ). جدا شدن : چونکه از امرودبن میوه سکست گشت اندر عهد و نذر خویش سست . مولوی . در بنا هر سنگ کز که می سکست فاش سیروا بی همی گفت از نخست . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٢٢٣). ◄ ریزه ریزه شدن : گندم ار بشکست ازهم در سکست بر دکان آمد که تک نان درست . مولوی .